اشعار طنز آقای علی اصغر طالبی در نشریه مندرج در شماره ۲۰ صدای گلپایگان
آرزو کردم که ماشینی خریداری کنم اما نشد
بر لب دریا روم گاهی و بیعاری کنم اما نشد
آرزو کرددم بسازم خانه ای شیک و مدرن و با صفا
بر لب استخر آن بنشسته ، سالاری کنم اما نشد
آرزو کردم شوم حاجی و هم بازاری و دلال فرش
با تلفن از همه یاران طرفداری کنم اما نشد
آرزو کردم که فرماندار شهرم گردم ودر پشت میز
مردم درمانده را در شهر خود یاری کنم اما نشد
آرزو کردم رئیس بانک می گردیدم و با پول بانک
مشکل خود حل کنم ، رفع گرفتاری کنم اما نشد
آرزو کردم رئیس انجمن باشم که در شورای شهر
پشت زانتیا نشینم ، نقشه برداری کنم اما نشد
خواستم از راه دلسوزی به درمانگاه شهر خویشتن
رفته از مستضعفان گاهی پرستاری کنم اما نشد
خواستم گردم وزیر کار و با بیکاره های مملکت
چاره اندیشی نمایم رفع بیکاری کنم اما نشد
خواستم حلال مشکل ها شوم در کوره راه زندگی
با همه غمدیدگان بنشسته غمخواری کنم اما نشد
آنچه را گفتم شبی در حال تب بودم درون بسترم
خواستم با حال تب بر خود زاری کنم اما نشد
طالبی این آرزوها جز خیال و خواب و رویایی نبود
خواستم این آرزوها را به بیداری کنم اما نشد
اندر ارزان خریدن شیر از دامدر
روان شد دامداری سوی بازار که شیرش را فروشد بر خریدار
تمام هستییش می بوده یک گاو خداوندا تو گاوش را نگهدار
به زحمت شیر از گاوش یدوشید که بفروشد چو می بودش گرفتار
اگر گاوش بمیرد ناگهانی شود این زندگانی سخت دشوار
مشقتها ببرده بهر گاوش کشیده سوی صحرا بسکه افسار
زبس زحمت کشیده در طویله تنش بیمار گردیده به ناچار
نمانده طاقت و صبر و قرارش شده از زندگانی سخت بیزار
چرانیده به صحرا گاو خود را ندارد گاو همچون صاحبش یار
خلاصه شیر خود ناچار بفروخت به نصف قیمت دوغ زیان بار
زسیر او کره با خامه گیرند پنیر از شیر می گردد پدیدار
ز دوغ ارزانتر آخر شیر بفروخت که (ایزو نه هزار ) آید به بازار
چو آب ، دوغ را هم می فروشند نباشد اینچنین ارزان سزاوار
بود از شیر ، دوغ و کشک وخامه مکن ارباب حاجت خوار بسیار
زپستان ، شیر آید قطره قطره تو کبلوئی دهی ، اورا میازار
اگر خواستی که باز (ایزو) بگیری بده نقدی تو پول هر طلبکار
مکن کاری که مانند قدیما بیاید شیر و هندو بر سر کار
نباید نا سپاسی کرد با شیر که دارد شیر ویتامین سرشار
اگر ناید لبن در کارخانه شوی با کارگر یکباره بیکار
مکن این ظلم در حق کشاورز خدا کوته کند دست ستمکار
مشو غافل که دنیا سخت گیر است (چراغی بهر تاریکی نگهدار)
بگفتا طالب گلپایگانی برای خنده این طنز گهر بار