بنام خدا
برای شروع یک وبلاگ شایسته بود با یک عنوان متبرک و منصوب به معصومین (ع) سخن را آغاز می کردم . اما با توجه به لطفی که آخاله نسبت به بنده داشت به عنوان تست وبلاگ یکی از مطالب این سایت زیبای فرهنگی از شهر عزیزمان با نام ( باتون و فرهنگ گلپایگان ) را انتخاب کردم . حال که با یاری حق تعالی آغازی را همت گماشته ام به نظرم رسید مطلب را متبرک کنیم به نام حضرت یوسف (ع) با عنوان
( به خدا توکل کن و فقط از او مدد بجوی)
....... زنان مصر اطراف یوسف (ع) را گرفتند و اورا به محبت زلیخا تشویق می کردند . ولی اثری در او نکرد . چاره در این دیدند که یوسف را به دلیل تمرد به زندان اندازند . عزیز مصر را از این تمرد آگاه کردند و زلیخا چون در زندان عشق یوسف گرفتار بود او را به زندان تمرد فرستاد . یوسف از خدا خواست که زندان را به جای اطاعت امر نا مشروع برای او انتخاب کند.
زلیخا زندانبان را خواست و گفت این پسر را به زندان ببر و لباس فاخر از تن او بیرون کن . تاج زر از سر اوبرگیر و لباس پشمینه بپوشان تا متنُبه شود و هر روز می فرستاد که اگر حاضر به اطاعت امر کنی تو را از زندان بیرون آورم . یوسف نپذیرفت و به زندان افتاد و ملول و دلتنگ در گوشه ای تاریک زندان بر او سخت گرفتند
جبرئیل بر او وارد شد و گفت به تو تعبیر خواب می اموزم تا در زندان لطفی از حق تعالی بر تو آید وشاید از این بندرهایی یابی ( فقط از لطف حق غافل مشو )
دو نفر دیگر را به جرم نافرمانی و اتهام سو قصد به جان عزیز مصر به زندان آوردتد . یکی ( شرابدار ) و دیگری ( سر آشپز ) عزیز مصر..
انها پیش یوسف (ع )رفتند گفتند : خوابی دیده ایم . تعبیر کن
اولی ( شرابدار ) گفت : در خواب دیدم که خوشه انگور می فشرم و پیمانه میکردم و به عزیز میدادم
دومی ( سرآشپز ) گفت : در خواب دیدم که طبقی نان بر سر دارم و مرغان هوا از سر من می ربایند
اولی براستی خواب دیده بود و دومی به دروغ خوابی خیالی را برای یوسف تعریف کرده بود تا یوسف را امتحان کند
یوسف (ع) گفت : خواب شما را تعبیر کنم اولی که به عزیز شراب داده بود . آزاد شود و او را جایگاهی خاص دهند و دومی که مرغان هوا از طبقش نان می ربودند . را به دار مجازات آویزند ..
دومی از این تعبیر به وحشت افتاد و گفت : من به دروغ گفتم که چنین خوابی دیدهام می خواستم تو را امتحان کنم . یوسف گفت : ( قضا ء الهی بر این است تو خواه راست گفته باشی و خواه دروغ..)
این چنین شد . دومی را چند روز بعد به جرم سو قصد به جان عزیز به دار مجازات آویختند و اولی ( شرابدار ) را بشارت آزادی و جایگاه خاص به دربار عزیز ..
یوسف که این چنین دید ( شرابدار ) را گفت حال که خواب تو را درست تعبیر کردم و تو را جایگاهی داده اند . مرا نزد عزیز مصر یاد کن شاید من از زندان رها شوم.. شرابدار گفت به چشم چنین کنم و از زندان خارج شد و فراموش کرد تا ماجرا را بر عزیز مصر باز گوید
پنج سال گذشت و جبرئیل بر یوسف وارد شد و گفت ای یوسف اگر از شرابخوار و ( غیر خدا ) مدد نمیخواستی در زندان نمی ماندی و اکنون بدین جرم هفت سال دیگر باید در زندان باشی فراموش کردی که به تو گفته بودم << (( از لطف خدا غافل مشو ))>> اما تو غافل شدی..
جبرئیل پس از طی دوران زندانی یوسف بر او وارد شد و بشارت داد که حالا موقع آن رسیده تا خوابی که چند شب دیگر بر عزیز می اید را تعبیر کنی و از زندان بیرون آیی.... خوابی که بر تمام وجود عزیز لرزه انداخت . خواب خشک شدن رود نیل و خوردن هفت گاو چاق و فربه توسط هفت گاو لاغر و ادامه .....
(( اللهم ان کانت ذنوبی قد اخلقت وجهی عندک فانی اتوجه الیک بوجه ابائی الصالحین ابراهیم و اسماعیل و اسحق و یعقوب ))
بار الها اگر گناهان روی مرا نرد تو سیاه کرده باشد من متوسل و متوجه بتو میشوم که بپاس پدران صالح من ابراهیم و اسماعیل و اسحق و یعقوب مرا ببخش -
خداوند اورا فرج داد و نجات بخشید و مژده سلطنت مصر داد